وقتی با توام طفره میروم از حرف زدن.
میترسم از دلم بگویم. حس میکنم گناه است!
از عشق بگویم تا سرکشتر شود؟سرکشتر شود و بیشتر اسیرت کند؟بیشتر ویران کند روزهای بی من بودنت را؟
این گناه نیست؟
تو لایق بیشتر از اینهایی.
هر بار از خدا میخواستم خوشبختت کند. اما انگار هرگز صدایم را نشنیده!
چطور میتوانی خوشبخت باشی وقتی در کنار من ماندی و هر روز پابندتر میشوی؟
میدانم.تقصیر من بود.
هیچوقت شهامت رفتن نداشتم.
تو قربانی شدی!
تو قربانی این عشق آدمکش شدی!
و من باز بیرحمانه فریاد میکشم که
دوستت دارم!
یک
روز یه ترکه...
اسمش
ستارخان بود، شاید هم
باقرخان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس..
؛
یکه و تنها از پس ارتش
حکومت مرکزی براومد، جونش
رو گذاشت کف دستش و سرباز
راه مشروطیت و آزادی شد،
فداکاری کرد، برای ایران،
برای من و تو، برای اینکه
ما تو این مملکت آزاد
زندگی کنیم
یه روز یه رشتیه..
اسمش میرزا کوچک خان بود،
میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی
قدرت مطلق شاه تلاش کرد،
برای اینکه کسی تو این
مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو
فدای سرزمینش کرد.
یه روز یه لره...
اسمش کریم خان زند بود،
موسس سلسله زندیه؛
ساده زیست، نیک سیرت و
عدالت پرور بود و تا ممکن
می شد از شدت عمل احتراز
می کرد
یه روز یه
قزوینی یه...
به نام علامه دهخدا ؛
از لحاظ اخلاقی بسیار
منحصر بفرد بود و دیوان
پارسی بسیار خوبی برای ما
بر جا نهاد
یه روز ما
همه با هم بودیم...، ترک
و رشتی و لر و اصفهانی
تا اینکه یه عده رمز
دوستی ما رو کشف کردند و
قفل دوستی ما رو شکستند...
؛
حالا دیگه ما برای هم جوک
می سازیم، به همدیگه می
خندیم!!!
و اینجوری شادیم
این از فرهنگ ایرانی به
دور است. آخه این نسل
جدید نسل قابل اطمینان و
متفاوتی هستند.
یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ
بود. در همین حین، یک روباه او را دید.
روباه: خرگوش داری چیکار می کنی؟
خرگوش: دارم پایان نامه می نویسم..
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد ایکه یک خرگوش چطور می تونه یک
روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها،
روباه نمی خورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو
بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد
از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همین حال، گرگی از آنجا رد می شد.
گرگ: خرگوش این چیه داری می نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور
می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود
ادامه داد.
در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های
روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود.
در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز
کردن دهان خود بود.ـ
نتیجه
هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد
هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد
پایان نامه تان داشته باشید
آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما
کیست؟!!!!
بعضی وقتها آدم به گذشته نگاه می کنه .. بعد می بینه چطور همه چیز زیر و رو شده .. بعدش فکر می کنه که چقدر همه چیز اون قدیما بهتر بود... با اینکه خودمون خواسته یا نا خواسته کمک کردیم که اینجوری باشیم.